برگرفته از مقاله تحلیل آسان شهید آوینی- در جواب برخی جریان های روشنفکری

به راستی که بود که در جریان انقلاب با مشت در برابر تانک ایستاد و گلوله های اسرائیلی و آمریکایی را به جان خرید و خونش را هدیه نهرهای میدان ژاله کرد تا شعار « خدا، قرآن، خمینی » را به جای شعار « خدا، شاه، میهن » بنشاند؟ که بود که در کردستان سر خویش را بهای حفظ تمامیت ارضی ایران گرفت و مُثله شد تا ایران مُثله نشود؟ که بود که در برابر منادیان التقاط تا آنجا ایستاد که در شکنجه گاه های مافیایی منافقان شیطان پرست، ناخن هایش را کشیدند و پوستش را با آب جوش کندند و دست وپایش را اره کردند و چشمانش را زنده از کاسه سرش بیرون آوردند و افطارش را با گلوله باز کردند و زن و فرزندانش را در جلوی چشمانش آتش زدند تا لب از شعار « حزب فقط حزب الله، رهبر فقط روح الله » ببندد، و نبست و اجازه نداد که انقلاب اسلامی نیز به سرنوشت انقلاب های دیگری دچار شود که بعد از پیروزی مردم، و درست در هنگام استقرار نظام، رئیس جمهور و اعضای کابینه و نمایندگان پارلمانش با هواپیما از غرب سر می رسند و میراث شهدا را همان جا در سالن ترانزیت تقسیم می کنند... و بعد هم با نام توسعه اقتصادی و پیشرفت و تجدد و تمدن و نهادهای دموکراتیک و آزادی، شیطانی را که مردم از در رانده اند از پنجره به درون دعوت می کنند؟

که بودند آنان که گروه گروه در خرمشهر زیر شنی تانک های روسی له شدند و با نارنجک های اسرائیلی تکه تکه شدند و در هر قدم از هر کوچه شهر، شهیدی دادند تا نام « شیعه » را مترادف با معنای « مرد » نگاه دارند و حدیث اَلسّلمانُ مِنّا اَهلَ البَیت را درباره فرزندان « سلمان فارسی » تفسیر کنند؟ که بودند آنان که در ایستگاه هفت و دوازده و ذوالفقاریه... جنگیدند تا آبادان «عبادان» نشود؟ که بودند که رنگ سرخ خون پاکشان از فراز مسجد جامع سوسنگرد بر آسمان پاشید و غم شهادتشان جاودانه در غروب سوسنگرد ماند؟ که بودند آنان که هویزه را کربلا کردن؟...

و چه بگویم؟ مگر می توان آن هشت سال را که به هشتاد هزار سال عمر آنان که سیاره زمین را بدل از طویله گرفته اند می ارزد، در هشت سطر خلاصه کرد؟ که بودند آنان که حقیقت قدسی انقلاب اسلامی را در میدان های هشت سال دفاع مردانه ظهور بخشیدند و چه بود جز درد دین و عشق ولایت که آنان را می توان این همه استقامت بخشید؟... و اگر اینان نبودند، اکنون آیا چیزی از میراث انقلاب بر جای مانده بود که حالا آقایان میراث خوران خوش نشین دیار غرب و وابستگان داخلی استکبار و خود باختگان مرعوب مدینه فاوستی، رجّالگان و زُنّاربستگان دِیر «مایکل جکسون » و شیفتگان جزایر ناتورالیست ها و مدّاحان پروسترویکای مفلوک شوروی مفلوک تر و نوچه های کمربسته « بوش » قداره بند و بُزمجه های از ترس رعد و برق به سوراخ خزیده... بر سر تقسیم آن با ما که همه جان و مال و فرزندان و پدران و مادران خویش را به مسلخ عشق بردیم تا ولایت فقیه بماند، به جدال برخیزند؟ و کدام جدال؟ اگر این پهلوان پنبه های جُبّان فضای خالی میان سطور نشریاتِ نشخوارگر جویده های فرنگیان اهل نبرد بودند که حداقل یکی از آنها در طول این هشت سال و لااقل در یکی از خطوط آرام پشت جبهه می دیدیم... که ندیدیم.

و حالا لابد ما باید بعد از خواندن چند تحلیل آسان هالووار و برخورد با چند « دن کیشوت » مفلوک، خیلی راحت برای پرهیز از سرنوشت حکومت آسان بپذیریم آنها که در ایران مانده اند بر آن میلیون ها ایرانی غیر مجرم که دور از وطنند، فضیلتی ندارند و حالا که جنگ فیصله یافته، نوبت آن است که دروازه های لیبرالیسم را بگشاییم و حواله ای را که معلوم نیست کدام انقلاب به دست این خوش باوران داده است وصول کنیم و به وعده های موهومی که معلوم نیست از کجای شعارهای اصلی انقلاب استخراج شده است وفا کنیم...؟

آقایان و خانم های محترم! لطفاً از توهّمات مالیخولیایی خویش خارج شوید و کمی دقت کنید؛ شاید این « بوی کباب » نباشد... 

ويژگي‏هاي دوستان خدا

و درود خدا بر او، فرمود:دوستان خدا آنانند كه به درون دنيا نگريستند آنگاه كه مردم به ظاهر آن چشم دوختند، و سر گرم آينده دنيا شدند آنگاه كه مردم به امور زودگذر دنيا پرداختند.پس هواهاي نفساني كه آنان را از پاي در مي‏آورد، كشتند، و آنچه كه آنان را به زودي ترك مي‏كرد، ترك گفتند، و بهره‏مندي دنيا پرستان را از دنيا، خوار شمردند، و دست‏يابي آنان را به دنيا زودگذر دانستند.با آنچه مردم آشتي كردند، دشمني ورزيدند، و با آنچه دنيا پرستان دشمن شدند آشتي كردند، قرآن به وسيله آنان شناخته مي‏شود، و آنان به كتاب خدا آگاهند، قرآن به وسيله آنان پا بر جاست و آنان به كتاب خدا استوارند، به بالاتر از آنچه اميدوارند چشم نمي‏دوزند، و غير از آنچه كه از آن مي‏ترسند هراس ندارند.
نهج البلاغه- حکمت 432- ترجمه استاد دشتی

مصاحبه با همسر مکرمه رهبر انقلاب درباره حجاب

مصاحبه با همسر مکرمه رهبر انقلاب درباره حجاب

مصاحبه با همسر مکرمه رهبر انقلاب درباره حجاب

مصاحبه همسر رهبرانقلاب درباره حجاب

متنی که در ادامه می آید مصاحبه با همسر مکرمه مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای می باشد. که برگرفته از مجله محجوبه که نشریه ای خانوادگی، فرهنگی و اجتماعی ویژه بانوان به زبان انگلیسی برای خارج از کشور می باشد. این مصاحبه در سال ۱۳۷۲ چاپ و منتشر شده و به وسیله خانم شیلا مالکی دیزجی به فارسی برگردانده شده است. این مجله که توسط بنیاد اندیشه اسلامی وابسته به سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی منتشر می شود در پی آن است که الگویی جامع از شخصیت و جایگاه زن ارائه دهد و با کجروی ها و برداشت های نادرست از مقام و منزلت زن مقابله کند و حقوق و تکالیف زنان در سالم سازی جامعه بشری و نظام حقوق اسلام در زمینه حقوق زن و خانواده معرفی و بیان نماید.

لطفا کمی از دوران مدرسه تان برای ما بگوئید:
من خاطرات روشنی از دوران مدرسه ام از جمله معلم فرزانه قرآنم،خانم پور رنجبر دارم که گویا اخیراً به رحمت ایزدی پیوسته اند این خانم محترم و متین معلم قرآن ما بود.آن روزها لباس او منحصر به فرد بود.گرچه چادر سرش نمیکرد اما حجاب کامل اسلامی داشت.مقنعه بلند او تا کمرش می رسید این خانم شیوه ابداعی ویژه ای در تدریس قرآن داشت.چهره اش که مملو از متانت و وقار بود هنوز جلوی چشمانم هست و هرگز نمیتوانم فراموشش کنم.
شما چطور با همسرتان آشنا شدید؟
من در سال ۱۳۴۳با ایشان ازدواج کردم، البته این ازواج همانطور که در خانواده مذهبی آن زمان مرسوم بود، صورت گرفت به این ترتیب که مادر ایشان برای خواستگاری به منزل ما آمدند و بعد از مباحثات معمول مراسم ازدواج انجام شد.
شما چند فرزند دارید؟
ما چهار پسر و دو دختر داریم.همه پسرانمان قبل از انقلاب و دختران مان بعد از انقلاب(انقلاب اسلامی ایران) به دنیا آمدند.
لطفا کمی در مورد زندگیتان، طی دوران قیام اسلامی علیه شاه صحبت بفرمایید:
آن زمان دوران مشقت باری بود و امتحان الهی بود و من خودم را برای تمام مشکلات ممکن آماده کرده بودم و هرگز درباره هیچ چیز لب به شکوه نگشودم. یادم می آید که طی اولین ماههای بعد از ازدواجمان،یک روز همسرم از من پرسید:اگر من دستگیر شوم تو چه احساسی خواهی داشت؟این سوال غیر منتظره ای بود و من ابتدا خیلی ناراحت و آزرده خاطر شدم،اما ایشان آنقدر درباره درگیری،خطرات و مشکلاتش و وظیفه همه افراد در این رابطه صحبت فرمودند که کاملا مرا قانع کردند.
ایشان این مطلب را درست همان روزی که امام خمینی(ره) دوباره بازداشت شدند و ایشان را از قم به تهران آورده و سپس به ترکیه تبعید کردند،مطرح نمود.درآن روز آقای خامنه ای و دیگران در مشهد برای نشان دادن مخالفتشان با این امر آماده شده بودند و در همین زمان بود که از من دربرخورد با مساله دستگیریشان سوال کردند.از همان روز من خودم را از لحاظ فکری آماده رویارویی با خطراتی که در راه مبارزات همسرم پیش خواهد آمد،نمودم.بنابراین،هر وقت ایشان زندانی یا تبعید میشدند یا هنگامی که مجبور بودند پنهانی و مخفی فعالیت نمایند،تمامی مشکلات را با راحتی تحمل میکردم.بعد ها که ما فرزندان بیشتری داشتیم و زندگی گاهی اوقات مشکل تر می شد که البته خداوند همیشه ما را یاری می نمود و هرگز نا امید نشدم.
شما چگونه همسرتان را در مبارزاتشان یاری نمودید؟
فکر می کنم بزرگترین نقش من حفظ جو آرامش خانه بود.طوری که ایشان بتوانند با خیال راحت به کارشان ادامه دهند.من سعی داشتم تا ایشان را از نگرانی در مورد خو و فرزندانم دور نگهدارم.گاهی اوقات که برای ملاقات ایشان به زندان می رفتم از مشکلاتی که داشتیم چیزی به ایشان نمی گفتم و در پاسخ به سوالاتشان درباره وضعیت خودم و فرزندان صرفا خبرهای خوب می دادم.برای مثال،طی ملاقاتهایی که با ایشان در زندان داشتم یا در نامه هایی که در دوران تبعید برای ایشان می نوشتم هرگز چیزی در مورد بیماری فرزندان نمی گفتم و نمی نوشتم.
البته من نیز در زمینه های مختلف نظیر پخش اعلامیه ها،حمل پیام ها،اختفای اسناد و نظیر آن فعالیت داشتم.ولی فکر میکنم اصلا قابل ذکر نیستند.در آخرین ماههای مبارزه در رابطه با پیام های تلفنی امام خمینی(ره) از پاریس کار میکرد من آنها را برای تکثیر و توزیع به مراکزی در مشهد و دیگر شهر ها ارسال می نمودم و اخبار را از مشهد و دیگر شهرهای خراسان جمع آوری نموده و به پاریس مخابره می کردم.اما فکر می کنم مهمترین کار زنان مبارز و آزاده آن زمان ،پشتیبانی معنوی،همدردی و راز داری و تحمل مشقات بود.
آیا همسرتان در خانه به شما کمک میکنند؟
در حال حاظر نه ایشان چنین فرصتی دارند و نه از ایشان چنین انتظاری داریم.اما یک خصیصه بسیار پسندیده ای که ایشان دارند و می تواند نمونه و سر مشقی برای دیگران باشد این است که زمانی که ایشان در منزل هستند، اگرچه معمولا خسته از کار روزانه می باشند اما سعی دارند تا جو خانه را از مشکلات محیط کارشان به دور نگهدارند.
آیا شما کارمند دولت هستید؟
به عنوان یک زن مسلمان در جمهوری اسلامی ایران، نظیر تمامی خواهران مسلمان دیگر، وظایفی بر عهده دارم و با تمام توانم آنها را انجام می دهم، اما هیچ مسوولیت رسمی بخصوصی ندارم.
همسر شما چه انتظاری از شما دارند؟
ایشان بیش  از هر چیزی دیگری انتظار دارند که محیط خانوادگی آرام و شاد و سالم باشد.
لطفا نظراتتان را در مورد حجاب اسلامی برای خوانندگان ما بفرمایید:
به نظر من ((بهترین پوشش برای خارج از منزل،چادر،میباشد)). البته شرعا پوشیدن انواع دیگر پوشش در صورتی که بدن را کامل بپوشاند و جذب و تنگ نباشد اشکالی ندارد.اما به طور کلی چادر ترجیح دارد.برای درون خانه کاملا متفاوت است.البته پوشش در هر شرایطی باید مطابق عفت اسلامی باشد.
سیره زندگانی شما چگونه است؟
سالهاست که ما اشیای تجملاتی را به خانه مان راه نداده ایم.زیبایی خوب است اما نباید خودمان را درگیرزندگی  تجملاتی بکنیم.ما در خانه مان دکوراسیون به معنای متداول آن،فرشها و پرده های قیمتی،مبلمان و غیره نداریم. سالها پیش خودمان را از این چیزها رها کرده ایم،والدین آقای خامنه ای در این رابطه سر مشق ما بوده اند و مادر ایشان چنین تجملاتی را مورد انتقاد قرار میدادند و من نیز همین عقیده را دارم. همیشه به فرزندانمان توصیه میکنم که آنها هم باید در رفتار شخصی شان این گونه باشند.زیرا اشیای لوکس غیر ضروری میباشد.

العجل مولا

یابن الزهرا بیا بیا

 

العجل مولا

 

العجل مولا (سبک جدید)

 

می توانید با کلیک روی لینک های بالا  صوت را دانلود یا پخش کنید.

 

جمعه های بی پایان

اميرالمؤمنين(ع) تعبيری درباره عصر ظهور دارند كه می‏فرمايند : " و يغبقون كأس الحكمه بعد الصبوح"

 در آن عصر مردم صبحگاهان و شامگاهان جامی كه می‏نوشند جام حكمت و معرفت است، جز جام حكمت و معرفت جام ديگری نمی‏نوشند .(نهج البلاغه- خطبه 148)

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید             که ز انفاس خوشش بوی کسی می آید

از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش              زده ام فالی و فریاد رسی می آید

دلم واسه دعا توسلای مسجد جمکران تنگ شده، شاید بعضی ها فکر کنن آدم وقتی حال و اوضاعش بده گریه می کنه، ولی اینطور نیست و درست برعکس، آدم اون موقعه ای که گریه می کنه درست بهترین لحظه های زندگیشه، حال آدم وقتی بده که بخوای گریه کنی و اشکت جاری نشه، میگن یکی از نشونه های قصاوت قلب اینه که اشکی از چشمای آدم جاری نشه؟ امیدوارم ما اینطوری نباشیم.

اللهم عجل لولیک الفرج


دکتر شریعتی

ملت هایی که دامن در کشیده و گرد خود حصار کشیده اند تا سالم بمانند، پوسیده اند و در انحطاط استوار مانده اند، ملت هایی که سخاوتمندانه دروازه های خود را گشوده اند و کوشیده اند از فرق سر تا ناخن پا متمدن شوند و مدرن، به استعمار افتاده اند و به نابودی و ویرانی بنیادی فرهنگ و اقتصاد خویش رضایت داده اند و تنها ملت هایی که با آشنایی علمی و آگاهی دقیق به انتخاب پرداخته اند و بر روی پایه های تاریخ و فرهنگ و اصالت هی معنوی و اخلاقی خویش به بنای جامعه ای پرداخته اند که استیل آن را خود طرح کرده اند و آنچه را بکار ساختمان آن می آمده است از غرب برگزیده اند و توانسته اند نه تنها برای ملت خود نظامی استوار و زندگی ای در حال رشد بسازند، بلکه برای بشریت پدیده ای نوین بیافرینند و در نجات انسان از انحطاط و بروز انحراف امروز راه سومی ارائه دهند که در هدایت تاریخ فردا، نوع انسان را به کار آید. و اینکه بیشتر روی تمدن جدید تکیه می کنیم بخاطر این است که نه تنها عظیم ترین تمدن بشر را بشناسیم و جهان امروزی را که در آن هستیم(اگر چه در آن زندگی نمی کنیم)، بفهمیم، بلکه خود را بشناسیم و رسالتی را که داریم و راهی را که باید بپیماییم- راه و رسالتی را که نه پاسداران سنت و جمود و کهنگی به نام مذهب نشان می دهند و نه پرچمداران تجدد و شیفتگان اندیشه ها و راه حل های غربی به نام روشنفکری و پیشرفت ادعا می کنند، راه سومی که از میان این دو بیراهه می گذرد: نه تقلید از دیگران، بلکه شناخت و ابداع و انتخاب

اسلام و مقتضیات زمان( شهید مطهری)

اين است طرز فكر اينها كه می‏گويند اسلام خشك و غيرقابل انعطاف است و با مقتضيات زمان يعنی با سياست جور در نمی‏آيد . اسلام برای اين آمده است كه با اين سياستها در دنيا مبارزه بكند . اسلام‏ اينها را مقتضيات زمان نمی‏داند ، اينها را انحراف زمان می‏داند و در مقابل اينها ايستادگی می‏كند . اين همان عيبی است كه عده‏ای برسياست اميرالمؤمنين گرفتند ، گفتند علی‏ همه چيزش خوب بود ، مرد علم بود ، مرد عمل بود ، مرد تقوا بود ، مرد عاطفه انسانيت بود ، مرد حكمت و خطابه بود ولی يك عيب بزرگ داشت و آن اينكه سياستمدار نبود . چرا سياستمدار نبود ؟ چون انعطاف نداشت ، صلابت به خرج می‏داد . علی مصالح سياسی را در نظر نمی‏گرفت . يك نفر سياستمدار در يكجا بايد دروغ بگويد ، يكجا بايد وعده بدهد و عمل نكند ، يك پيمانی را امضاء كند همينكه كارش گذشت زير امضاء خودش بزند . يك‏ نفر سياستمدار بايد به يك نفر روی خوش نشان بدهد تا وقتی كه او را تسليم بكند همينكه تسليم كرد او را از بين ببرد. می‏گويند عيب اسلام همين است كه خشك است . انعطاف پذير نيست ، با مقتضيات زمان تطبيق نمی‏كند . يك مرد سياستمدار اگر بخواهد با اسلام عمل‏ بكند نمی‏تواند سياستمداری بكند . اسلام آمده است برای همين كه با اين نوع سياستمداريها مبارزه بكند . اسلام آمده است برای خدمت به بشريت . اسلام پاسدار انسانيت است . اگر اسلام اين مقدار انعطاف داشته باشد كه ديگر اسلام نيست ، شيطنت است . اسلام پاسدار درستی و حقيقت و عدالت است . اصلا فلسفه اسلام اينست ، بايد در اينجور جهات صلابت و استحكام داشته باشد . علی آنجور رفتار كرد كه قرنها بر دل مردم حكومت می‏كند . علی از فكر خودش در زمان خودش حمايت كرد و فكر خودش را به صورت يك اصل در دنيا باقی گذاشت . به همين جهت روش علی به صورت ايمان در ميان افراد وجود دارد . پس علی در سياست خودش شكست نخورد . اگر سياست علی و هدفش‏ اين بود كه چهار صباحی كه می‏خواهم در دنيا زندگی بكنم ، در نعمت و جاه‏ باشم ( همان سياستی كه معاويه می‏گفت كه ما در نعمت دنيا غلطيديم ) ، آن‏ وقت علی شكست خورده بود ، اما چون علی مرد ايمان و عقيده و هدف بود شكست نخورده است . پس يكی از توقعات بيجائی كه در باب انطباق با مقتضيات زمان دارند اين است كه رجال سياست ، نام حالت روباه صفتی خودشان را كه در هر زمان‏ هر رنگی جامعه پيدا بكند به همان رنگ می‏شوند انعطاف ، خاصيت انطباق با زمان ، زرنگی و عقل گذاشته‏اند و به همين تكيه می‏كنند و انتظار دارند اسلام‏ اين توقع را برآورد و چون برنمی‏آورد می‏گويند عيب اسلام همين است كه مانع‏ است كه انسان خودش را با زمان تطبيق دهد . افتخار اسلام اينست كه جلوی اين انطباقها را گرفته است . حسين بن علی‏ كه امروز بر دل شما حكومت می‏كند جهتش اينست كه رنگ زمان به خود نگرفت ، نگفت اگر پيغمبر حكومت كند رنگ پيغمبر ، اگر معاويه حكومت‏ كند رنگ معاويه ، اگر يزيد حكومت كند رنگ او را بايد بگيريم و چون‏ زمانه اينجور شده است بايد رنگ زمانه را بگيريم . وقتی كه " مروان حكم‏ " به او گفت يا اباعبدالله ! من يك جمله خيرخواهانه‏ای برای تو دارم ، فرمود بگو . گفت : من مصلحت ترا در اين می‏بينم كه با يزيد بيعت كنی . حضرت نفرمود كه اين مصلحت و منفعت من نيست ، فرمود در آن موقع اسلام‏ چه خواهد شد ؟ « و علی الاسلام السلام اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد » فرمود : آن وقت بايد فاتحه اسلام را يكجا خواند.

22 بهمن

ما فردا خواهیم آمد تا دوباره به جهانیان ثابت کنیم که پای امام و انقلاب و شهدا ایستاده ایم و این انقلاب را با هیچ چیز عوض نخواهیم کرد، ما خواهیم آمد تا به همه سرمایه داران و متجاوزان بفهمانیم که ما دنباله رو راه بهشتی ها، رجایی ها، مطهری ها، چمران ها، آوینی ها و دیگر شهدا هستیم و تا آخرین قطره خونمان از این انقلاب دفاع خواهیم کرد، ما می آییم تا بگوییم که اگر دیروز جوانان و مجاهدین رفتند در جبهه های حق علیه باطل جنگیدند، امروز وظیفه ما سنگین تر آز آنهاست و ما باید مقابل این جنگ نرم افزاری وسایبری بایستیم تا خدایی نکرده اتاق فکر این انقلاب به دست نا اهلان و منافقین نیفتد و به قول امام نباید بگذاریم که این انقلاب به دست نا اهلان بیفتد، ما باید گول این شعارهای به ظاهر زیبا را نخوریم و نگذاریم که فقط سخت افزار این انقلاب بماند و نرم افزار آن عوض بشود، چرا که اکنون هدف دشمن تغییر نرم افزار این انقلاب است. فردا همه با هم فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر خواهیم داد تا آمریکا و اسرائیل بدانند که ما هیچ گاه با آنها سازش نخواهیم کرد چرا که خوی گرگ همیشه تجاوز و درنده گی است!

ما و آمریکا

بعضی ها فکر می کنند که راه پیشرفت ما سازش با آمریکاست، در حالی که سازش با آمریکا بزرگترین شکست و بازگشت به عقب برای این ملت و سرزمین می باشد، ما باید بدانیم که آمریکا و غرب که مدعی حقوق بشر و آزادی می باشند به اسم حقوق بشر بدترین تجاوزها و خشونت ها را در جهان و به خصوص در منطقه خاورمیانه مرتکب شده اند، ملت ما باید بداند که آمریکا و سرمایه داران غرب هیچ گاه به خاطر خدا و من و شما کاری نمی کنند و به فکر این هستند که کشورها همیشه وابسته و تو سری خور و برده ی آنها باشند. آنها چشم دیدن آن را ندارند که کشوری مستقل باشد و روی پای خود بایستد و از آمریکا حساب نبرد، آمریکا و همه ی کشورهای غربی متجاوز باید بدانند که آنها نمی توانند به بهانه اینکه جمهوری اسلامی ایران به دنبال سلاح هسته ای است، فعالیت هسته ای ایران را غیر صلح آمیز بدانند، آنها باید بدانند که استفاده از سلاح هسته ای خلاف شئونات اسلامی می باشد، آنها باید بدانند که ما سلاح هسته ای نداریم اما سلاح هسته ای ما چیز دیگری است و آن همین رزمنده های ما هستند، آنها باید بدانند که چند سال پیش رزمنده گان ما که دست خالی بودند و هیچ چیز نداشتند، تنوانستند هیچ غلطی بکنند و تنها با ایمان به خداوند و توکل توانستند جلوی آن همه تجاوزها را گرفتند، اکنون نیز اگر باز ما دست خالی بیاییم باز آنها نمی توانند هیچ غلطی بکنند، در حالی که ما اکنون با سی سال پیش خیلی فرق داریم. در آخر اینکه آمریکا باید بداند که با تهدید و اینکه می گوید که ما همه گزینه ها را روی میز داریم، نمی تواند ملت ما را بترساند، آنها باید بدانند ملتی که آرزوی آنها شهادت است و مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می دهند و الگو و سرمشق آنها در زندگی امام حسین(ع) می باشد هیچ گاه در مقابل آمریکا ترس و واهمه ای ندارند.

سریال ارمغان تاریکی

حال و روز ما درست شبیه حال و روز فیلم ارمغان تاریکیه، اون به نظرم آخرش خوب تموم شه چون فیلمه، ولی واقعیت ما اینطوری تموم نمیشه(نشد)، هر چند که ما دروغ به این بزرگی نگفتیم!؟ الان خیلی داغونم، سرمم درد میکنه، همه مطالب پایین رو قبلا نوشته بودم و چون اینترنت نبود الان همش رو با هم تو وبلاگ قرار دادم، بدک نیست، بخونید ضرر نمی کنید، اکثرش رو خودم نوشتم، اونایی دیگه هم سخنرانی بوده که گوش دادم و باز خودم نوشتم، امیدوارم حال و روز شما مثل من نباشه.
در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند/ نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار/ دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند....

اردوی جنوب

یادش به خیر دو سال پیش رفته بودیم اردو جنوب چقدر خوب و زیبا بود، هیچ وقت فراموش نمی کنم تک تک لحظه هایش را، با گفتن نمیشود از آنجا سخن گفت، باید رفت و لمس کرد، باید بروی و احساس کنی و سپس به یقین برسی که آری آنجا با جاهای دیگر فرق دارد، آنجا سرزمینی است که پس از هزارو چهارصد سال دوباره ماجرای کربلا در آنجا تکرار شده است، باید رفت و یقین پیدا کرد که آنجا مقدس است، نفس کشیدن در آنجا فرق دارد، باید رفت و آنجا به سکوت گوش فرا دهی تا برای تو بگوید ناگفته های آنجا را، باید رفت و دید که آنجا خاکش با خاک های دیگر و زمینش با زمین های دیگر فرق دارد، باید بروی و ببینی که این امنیت و این جکومت اسلامی باد آورده نیست و به راحتی به دست نیامده است که بخواهی به راحتی از دست بدهی، و یقین پیدا کنی که ما همیشه مدیون آنها هستیم. اگر رفتی و اینگونه نتوانستی احساس کنی و ببینی، بدان مشکل از خود توست، باید خودت را درست کنی، البته اگر خودت بخواهی درستت می کنند. هر کس را اگر خودش بخواهد شفاعت می کنند، آنجا خوب و بد را با هم می خرند.

تو این اردو هم گریه کردیم و معنویت گرفتیم و چقدر هم خندیدیم، تو یه پادگان تو اهواز رزم شب برگزار کردن، اولین انفجار که شد کلی ترسیدیم، ولی بعدش عادت کردیم، اون شب اینقد خندیدیم روده بر شدیم، یادش به خیر، ان شااله قسمت بشه دوباره بریم، ان شااله امسال با بچه های دانشگاه میریم، اولین روز رفتیم پادگان دو کوهه، ما از دانشگاه حدود 50 نفرمون یه روز زود تر راه افتادیم و بقیه بچه ها روز بعد به ما ملحق شدن، ما چون زودتر رفته بودیم، تو پادگان دوکوهه بیشتر موندیم و قبل نماز صبح رفتیم یه گوشه ای از پادگان مرثیه سرایی کردن و ما رو به فیض رسوندن، تو پادگان دوکوهه یه جمله قشنگی بود که اینطور نوشته بود، و همیشه با خودم زمزمه ش میکنم،" ای دو کوهه کو برادرهای من"، تو طلائیه هم خیلی خوش گذشت، تو شلمچه هم حاج حسین یکتا اومد ما رو به فیض رسوند، اونجایی هم که (یادم نیست فکر میکنم فکه بود) شهید آوینی شهید شده بود خیلی قشنگ بود. همه جاش قشنگ و زیبا بود، یادش به خیر...

کجایید ای شهیدان خدایی   بلا جویان دشت کربلایی

کجایید ای سبکبالان عاشق  پرنده تر زه مرغان هوایی

کجایی ای امام و رهبر ما     کشی دست نوازش بر سر ما

خدایا تا ظهور دولت یار       امام ما خامنه ای نگه دار

مختصری درباره ی سوره ی کهف

این سوره داستان چند نفر را که به خاطر ظالم بودن فرمانروای زمانشان که تصمیم می گیرند به غاری پناه ببرند را بیان می کند، برداشتی که می توان از این داستان داشت این است که وظیفه انسان است در برابر ظالم سکوت نکند حتی اگر تعداد کمی باشند، حتی اگر آنقدر ظالم باشد که نتوان علیه او کاری کرد باید ظلم او را نپذیرفت و آن سرزمین را ترک کرد( خداوند در آن دنیا به کسانی که می گویند ما در زمین مستضعف بودیم عرضه می دارد که مگر زمین خداوند وسیع نبود)، و این وظیفه یعنی علیه ظلم ایستادن هیچ گاه از دوش کسی برداشته نیست و اینکه از این سوره نتیجه می شود که حکومت ظالم چند صباحی بیشتر به طول نمی انجامد و نابود می شود هر چند قوی و قدرتمند باشد.( اینکه یکی پولی می برد که نان و غذا تهیه کند و می بیند که از آن حکومت بزرگ خرابه ای بیش نمانده و پول آن پادشاه دیگر رواج ندارد).

اهداف انقلاب اسلامی ایران(رحیم پور ازغدی)

برنامه استقلال بدون انزوا، صدور انقلاب بدون جنگ طلبی، برابری خواهی بدون سرکوب گری های چپ سوسیالیستی، آزادی خواهی بدون اباهه گری های لیبرالیستی، مردم سالاری و جمهوری خواهی بدون لائیسیته و با جدایی از دمکراسی خواهی لائیک، نوگرایی بدون تجدد طلبی وابسته گرا و به دور از هر نوع غرب زدگی و غرب محوری، اصالت خواهی و اصول گرایی بدون هیچ گونه رجعت طلبی و تعصب و بربریت و قشری گری، مذهب محوری و اسلام گرایی بدون ظاهر گرایی و ریاکاری، روشنفکری منهای تحریف و انحراف با حفظ ریشه ها و التزام به مبانی، این ها همه جزء مطالبات انقلاب بوده، هست و خواهد بود. حفظ اصالتهای ملی بدون ناسیونالیسم افراطی و نژادپرستانه و خاک پرستی، علم گرایی اما بدون علم زدگی، عقلانیت اما منهای ابزار زدگی و ماده گرایی، شریعت خواهی اما بدون اخباری گری، نظم خواهی و اصالت طلبی اجتماعی اما بدون محافظه کاری و جمود و ارتجاع، تحول طلبی اما بدون شالوده شکنی در بنیان های انقلاب، قانون گرایی بدون سرکوب گری و ارزش ستیزی به نام قانون، تعامل با فرهنگ جهانی اما بدون حذف شده گی و هضم شده گی در هژمونی غرب، اقتصاد گرایی بدون اقتصاد محوری و فرهنگ حرص سرمایه داری، فرهنگ محوری اما بدون انتزاعی گری و غلبه تشریفات و بروکراسی، انضباط مدیریتی بدون کلیشه زدگی و حذف خلاقیت ها، تلاش برای جهانی شدن اما فاعلانه نه مفعولانه، فعالانه نه منفعلانه، وحدت گرایی اما بدون یک دست سازی و تفاوت ستیزی و جمود گرایی، قاطعیت انقلابی اما بدون خشونت زدگی و تکبر ورزی، مرزبندی و خلوص گرایی ایده ئولوژیک اما بدون تصفیه حساب های شخصی و باندی در پوشش انحراف ستیزی، مدارا و سعه صدر اما بدون سازش کاری و تسامح بر سر اصول، اصلاح طلبی اما بدون تجدید نظر طلبی در اصول و سازش کاری با غرب و انحراف از مبانی، اصول گرایی اما بدون کینه توزی و تعصب و سطحی نگری، همه این ها جزء برنامه های انقلاب اسلامی بوده و امروز در پایان دهه سومش باید برای نسل جدید واضح بشود که انقلاب اسلامی نه یک جنبش مدرنیستی تجدد طلب غرب گرا و رفرمیستی بوده و نه یک جنبش واپس گرای ارتجاعی و استبدادی به نام مذهب بوده، و امروز بر ماست که پروژه ی انقلاب را هم به لحاظ گسترش جهانیش، هم به لحاظ تعمیق داخلیش کاملا جدی بگیریم تا نسل بعدی به موقع بتونه وارد صحنه بشه و بتونیم ان شا اله نیم قرن بر این انقلاب نگذشته، تبدیل بشیم به یک ابر قدرت جهانی منتهی با اصول انسانی و با اخلاق محمدی،


از سخنان رحیم پور ازغدی(انقلاب و خطر فقر نرم افزاری)

به قول سلمان فارسی وقتی دید که آمده اند و دارند حضرت علی (ع) را می برند که از او بیعت بگیرند، اصحاب خاص حضرت امیر دست به شمشیر به چشم علی نگاه می کردند که ایشان فرمان درگیری بدهند، و حضرت امیر با چشمش اشاره می کردند که کاری نکنید، اونجا داره که سلمان فارسی کنار کوچه ایستاده بود و دید دارن با علی چه می کنن و دید که حضرت امیر علامت داد که کاری نکنید، این دورانی است که باید تحمل کنید، این سکوت برای وحدت، و دوران قیام برای عدالت بعدا خواهد رسید، در این حال که سلمان این ماجراها را می دید رو کرد به مردم و با لهجه فارسی گفت کردید و نکردید، خطاب به اون مردم و وارثان پیامبر، گفت مسلمانی کردید و نکردید، حفظ ظواهر کردید اما باطنش رو به باد دادید، (آدم این ها وقتی براش تکرار میشه و میشنوه یک درد بزرگ وجود آدم رو فرا میگیره) مغز انقلاب رو فدای قشرش کردید، تو این شرایط و پس از تثبیت یک انقلاب اگر از مفاهیم انقلابی و از ارزشهای انسانی توی جامعه بعد از انقلاب نسل دوم و سوم انقلاب جانانه و ابوذری دفاع نکنن، و قیام نکنن، حتی اگر سخت افزار انقلاب حفظ بشه، نرم افزارش عوض خواهد شد، بدون آنکه شما متوجه شوید، چون اصلا شماها نبودید که ببینید از کجا شروع شد مسائل، شما شاهد درگیریهای دهه اول انقلاب نبودید، بنابراین ارتباط درگیریهای دهه سوم انقلاب رو با درگیری های دهه اول انقلاب نخواهید دانست، اگر هوشیاری انقلابی و ایدئولوژیک تو این مساله نباشه، انقلاب سخت افزارش عوض نشه، ولی نرم افزارش تغییر میکنه، وشما متوجه نمی شید و ما هم متوجه نخواهیم شد. مثل ساختمانی که ساختمانش باشه ولی ساکنانش عوض بشه، ساختمانی که به دست مجاهدان و شهدا و انقلابیون ساخته شد زیر سنگین ترین آتش ها، کم کم عدالت ستیزان و غائبین و مخالفین اصل اون انقلاب دینی، ساکنان اون ساختمان خواهند شد، اگر این هوشیاری نباشه،  انقلاب نه تنها باید نظام رو عوض کنه باید نرم افزار رو عوض کنه، امیر المومنین وقتی دومین دهه دوباره حکومت رو به دست گرفت متوجه این تغییر شد، دید که سانتمون همون ساختمونه اما ساکنانش درست معاندین اسلام و تفکر اسلامین،  در ادامه می گوید اگر پادزهر این سم( منطور از سم این بازگشت به عقب ها ، همین پشت پا زدن به آرمانهای انقلاب) اعمال نشه، و فقط به دست شما اعما میشه، چون شما کسانی هستید که یا تو مجلس ختم این انقلاب شرکت خواهید کرد، یا کسانی هستید که پرچم خونین انقلاب رو از دست نسل قبل و سیصد هزار شهید می گیرید و به قله های بالاتری نصبش می کنید، یکی از این دو اتفاق در هر دو صورت به دست شماها اتفاق خواهد افتاد،  این ها اتفاقاتی است که در صدر اسلام رخ داد و علی (ع) با آنها مواجه شد، و علی با آن عظمت را به زانو درآورد.انقلاب می تواند هیئت حاکمه را تغییر می دهد اما اگر نتواند طبقه حاکم را تغییر دهد یا اصلاح کند، خودش بعد از اینکه همه زورش رو زد و تمام شهیدانش رو تقدیم کرد، و فتوحاتی کرد و خسته شد، خودش دوباره به اهرم های بعد از انقلاب کم کم در اختیار اگر نه اون طبقات ما قبل انقلاب، اما در اختیار همون افکار، همون اندیشه و همون نگاه، همون زاویه نگاه خواهد افتاد.  

جریان های افراطی گری

رحیم پور ازغدی در جواب سوالی که از او پرسیده شده بود و سوال این بود که بعضی وقتها ما وقتی خطایی یا اشتباهی می کنیم بعضی ها به گونه ای رفتار می کنند که آدم از سر لجبازی دوباره آن اشتباه را انجام می دهد؟

جواب:

دو جریان افراطی وجود دارد:

یکی اینکه بعضی ها می گویند دل باید پاک باشد، که تفکر بسیار خطرناکی است، تفکری است احمق ساز، آقا مسئولیت چیه، تکلیف چیه، عقل چیه، حق و باطل چیه، بذار خوش باشه، کسی که با ترک عقل و ترک مسئولیت خوشه، این آدمی زاد نیست که، و دیگری اینکه میگید هیچ کس حق خطا ندارد، غیر از من، من ولی دارم، اولا ما خطا کاریم، بنده که اینجا میشینم و با شماها صحبت می کنم در گذشته زندگیم، در الان و در آینده زندگیم، خطا داشتم، دارم و خواهم داشت، این رو بدونید که هممون سرو ته یه کرباسیم، فرهنگ قرآنی می فرماید هیچ کس خود را پاک و طاهر نداند، خودش رو تزکیه بکند، اما خودش رو پاک نداند، هر کس فکر کنه بهشتیه، نظر کرده خداست، قوم و خویش خداست، پسر خوانده خداست، این معلوم میشه وضعش خیلی خرابه، تو روایات میگه همیشه به خودتون سوء ضن داشته باشید، به دیگران حسن ضن داشته باشید، یعنی هی خودت رو متهم کن، از دیگران هرچی می بینی بگو نه من اشتباه فهمیدم، من درست نفهمیدم، اون منظورش این نبوده، من اشتباه کردم. اما از اون طرف دیگه بگیم حق و باطل وجود نداره، همه چیز نسبیه، همه چی مشکوکه، هر کسی خودش محترمه، تو اینکار رو کردی حق داری، ما می توانیم نسبی گرا در اخلاق و شکاک در ارزشها نباشیم، معتقد باشیم به یک اصول حتمی عقلی و اخلاقی، بگیم آقا کمال با ضد کمال فرق داره، ارزش با ضد ارزش فرق داره، نگیم اینها مساوین، این رو بگیم در این حال اهل مدارا باشیم، تا از یکی خطا میبینیم نزنیم تو سرش، بگیم این اشتباه کرده یه اردنگی بزنیم و بره دیگه بر نگرده، اینم نیست اینم اشتباهه، که این جریان افراطی در صدر اسلام هم وجود داشته و این بوده که یه عده می گفتن هم می تونی مذهبی باشی و هم میتونی حالت رو بکنی، و فرمولشون این بوده که میگفتن  ایمان به عمل ربطی نداره، و هر کس هرکاری بکنه باز خوبه، ربا میشه کرد، رشوه گرفت، از اون طرف یه جریان دیگه ای بود به نام خوارج، خوارج می گفتن که هر کس یک گناه بکنه کافره، اگه گناه کردی باید توبه کنی تا دوباره مسلمان شی، اما فرهنگ اسلام، فرهنگ اهل بیت چی بود، یک میگفتن خطا و ثواب، حق و باطل، عدل و ظلم با هم مساوی نیست، ایمان فقط تو دلت نیست باید در عملت هم نشون بدی، دو انسان خطا کار است، انسان امکان خطا، حق خطا دارند، هر کس خطا کرد کافر نمی شود، گناهم کرد کافر نمی شود، و لذا تو روایات داریم که راجع به هیچ کس نگویید که این جهنمیه، راجع به هیچ کس نگید که این بهشتیه، ما نمی تونیم فضاوت بکنبم، بله میگیم هر کس عمل الف را بکند بهشتی است و هر کس عمل ب را انجام دهد جهنمی است، این را می توانیم بگوییم، اما اینکه این فرد در نهایت چه خواهد شد نمی توانیم چیزی بگوییم، در روایات داریم که میگه بعضی ها یک عمر فساد می کنن از روی جهل، اما در یک لحظه که به خود میان خداوند میبخشه اینا رو، اما یکی دیگه رو میبینی که یه عمر جهاد میکنه و یه عمر عبادت، اما آخرش همه چیز رو به باد میده، بنابراین ما نباید راجع به افراد قضاوت کنیم، حق خطا کردن به دیگران رو بدیم، مدارا بکنبم، خودمونم بدونیم خطا کاریم، در این حال نگیم حق و باطل با هم مساویه،

گذر زمان نمی تواند بعضی آدمهای بزرگ را عوض کند

حمید باکری یک پیش بینی انسان شناختی دارند که می گویند بعد از جنگ رزمنده ها و بسیجی ها(کسانی که در جنگ شرکت کرده اند) سه دسته می شوند: گروه اول کسانی هستند که بر سر این پیمان می مانند و باید خون دل بخورند و صبر و استقامت کنند.گروه دوم کسانی هستند که بی تفاوت می شوند و نسبت به آموزه هایی که برای آنها جهاد کردند تردید می کنند.و گروه سوم کسانی هستند که راه رفته را بر می گردند و در ادامه مسیر استقامت نکردند.  یادم نمیاد اولین باری که با حاج حسین یکتا آشنا شدم کجا بود(مشهد، دانشگاه)که برام خیلی جالب بود، دفعه ی اولی بود که همچین سخنرانی رو گوش می دادم، آنقدر از جبهه و جنگ قشنگ حرف می زد آدم احساس می کرد که الان شب عملیاته و باید بجنگی، همیشه حسرت می خوردم که ای کاش ما هم توفیق آن روزها را داشتیم ولی چه فایده، یادمه یه بار رفته بودیم قم، آخرین جلسه از سلسله جلسات مهدویت بود، تو کانون مهدویت نزدیک مسجد جمکران جلسه رو برگزار کردن و قسمت پایانیش حاج حسین یکتا اومد و سخنرانی کردن، چقد از دست دخترا ناراحت شد و کلی دعواشون کرد، می گفت شما خندیدید صداتون رو نامحرما شنیدن، خلاصه اونجا هم خیلی قشنگ حرف زد و خلاصه اینکه روزگار این آدما رو نمی تونه عوض کنه، اینا همون مجاهدینی هستن که به قول حمید باکری بر سر پیمانشون موندن و دارن خون دل می خورن از اینکه توفیق شهادت از اونا صلب شده و دوستانشون رفتن و اینا تو این دیار غربت موندن و چاره ای جز صبر و استقامت ندارند.

شهید چمران

متن زیر خلاصه ی کوتاهی از کتاب مرگ از من فرار می کند، کتاب مصطفی چمران، می باشد و اندک جملاتی نیز به آن اضافه نموده ام.

مصطفی دوران دبیرستان را در مدرسه البرز خوانده بود و در دانشکده فنی( به گفته مهدی بهادری نژاد) کارشناسی را در رشته برق به پایان رساند، در درس مهندس بازرگان که هر کس چهارده یا پانزده می شد شاهکار می کرد، به مصطفی گفته بود که حقت بیشتر از بیست است ولی در کارنامه نمی توانم نمره بیشتر از بیست بدهم. یک استاد دیگر داشته بودند مهندس گوهریان، و به دانشجویان گفته بود که موقع امتحان شفاهی حتما باید کراوات بزنید و بیایید، مصطفی کراوات نزده بود، دوستانش گفته بودند که مصطفی مطمئنن بیست می شود ولی گفته بود به من هجده داده است. بعد از کارشناسی به آمریکا رفت و در آنجا دکترایش را گرفت و با یک نفر که از سخنان و شخصیت او خوشش آمده بود ازدواج کرده بود و مصطفی شرط کرده بود که باید مسلمان شوی تا با تو ازدواج کنم، که مسلمان شده بود. در آنجا بیشتر کارش را صرف فعالیت های سیاسیش می کرد، خلاصه زیاد با آنجا خو نگرفت و با زن و بچه اش راهی لبنان شدند و در آنجا در خانه کوچکی زندگی می کردند با چهار فرزند، خانمش بعد از یک سال نمی تواند آن همه سختی را تحمل کند و به مصطفی می گوید که بیا برگردیم آمریکا، مصطفی قبول نمی کند و او بچه ها را بر می دارد می برد تا شاید به خاطر بچه ها برگردد. ولی مصطفی هر چند بچه هایش را دوست داشت ولی برنگشت، و حتی چندبار همسزش پروانه با او تماس می گیرد ولی باز هر چند برای او سخت است ولی نمی رود و غیر حضوری طلاق می گیرند، غاده را در لبنان به او برای ازدواج معرفی می کنند. غاده می گوید که من در ابتدا اصلا راضی نبودم، از او که مردی جنگی بود شخصیتی خشن به ذهنم می رسید، می گوید یکبار که یک نقاشی دیدم که یک شمع در داخل یک صفحه سیاه بود، خیلی از این عکس خوشم آمد، نمی دانستم نقاشی متعلق به مصطفی است، وقتی فهمیدم متعلق به اوست دیدم نسبت به او عوض شد، غاده در ابتدا حجاب نداشت ولی بعدا محجبه شد، پدر و مادر غاده ناراضی بودند ولی هر طوری که شد غاده آنها راضی کرد، او از خانواده ثروتمندی بود و خواهرانش مهر های سنگینی کرده بودند، مهر غاده و مصطفی یک کلام الله مجید و یک لیره لبنانی، و بعد یک ازدواج ساده گرفتند و دست خانمش را گرفت و برد موسسه، و غذایشان را نیز با بچه ها می خوردند. وقتی شنیدند که جمهوری اسلامی پیروز شده یک شب هفتاد هشتاد نفری هواپیمایی اجاره کردند و آمدند ایران خدمت امام(ره)، شب که همراهان مصطفی همه وزیر و وکیل بودند باید می رفتند هتل 5 ستاره، مصطفی برشان داشت برد ساختمان نخست وزیری، و گفت صندلی ها را بردارید همین جا بخوابید روی زمین،  خلاصه دکتر و خانمش به ایران برگشتند. ایشان یک مدت در پاوه مشغول دفع اشرار و گروههای تروریستی بود و بعد هم مدتی در جبهه های چنوب مشغول مبارزه بود که به گروههای نامنظم معروف بودند، و ایشان می فرستاد موتور سواران را می آورد و یک مدت به آنها آموزش می داد و آنها را آماده جنگ علیه دشمن می نمود. متاسفانه همیشه یک چیز خیلی او را آزار می داد و اینکه عده ای می گفتند که او آمریکایی است و منافق و بیگانه، باز سکوت می کرد و چیزی نمی گفت. ایشان در نهایت در دهلاویه به درجه رفیع شهادت رسید.

کسانی همچون شهید چمران نمونه ای از شاگردان مکتب شیعه، شاگردان مکتب حسین (ع) و شاگردان مکتب علی (ع) هستند، و در این مکتب خانه درس خوانده اند و  اینگونه عاشقانه به خاطر عشق به شهادت و عشق به دین و وطن خود خالصانه و بدون هیچ لحظه شک و تردیدی تمام هستی و زندگی خود را در کف دست گرفتند و فدا کردند. و اینگونه به ما درس فداکاری ، ایثار و از جان گذشتگی آموختند. اینها چراغی هستند که با گذشت زمان نه تنها خاموش نمی شوند بلکه روشن تر و سوزان تر از قبل خواهند شد و دل های خفته و زنگ زده ما را بیدار خواهند کرد. به امید اینکه راه آن ها را ادامه بدهیم...

خدایا دردمندم، روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله می کشد، و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند، خدایا تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان طوفان حوادث بغرم، تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکسته گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب های عشاق بسوزم، تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم، تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی،  تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی، خدایا دل غم زده و درد مندم آرزوی آزادی می کند، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت کده سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند، و از بار هستی برهد، و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.


گوشه ای از سخنان رحیم پور ازغدی با موضوع شهید آوینی

شهید آوینی می گوید ما به تکنولوژی هسته ای خواهیم رسید، آنگونه که برازنده این ملت است، اما بمب هسته ای واقعی در جگر این بسیجی هاست. همان هایی که در شب عملیات به سمتی می رفتند که مستقیم تیر اندازی می شد. امام خمینی به  آنهایی که راجع به جنگ می گویند که هشت سال جنگیدید که چی، می فرمایند که اولا خیلی چیزا، اگر این هشت سال هم نمی جنگیدیم ایران رو هم که نداشتیم، چه برسه به این عزت، امام می فرمایند اگر با منطق انسانی نگاه کنی نه منطق حیوانی، اگر این جنگ هیچ فایده ای نداشت الا یه سری آدمهای الهی تربیت شدن مثل شهید آوینی و امثال او همین برای ما کافی بود. رحیم پور در ادامه درباره یکی از دوستانشان به نام شهید طاهری که آدمی بودند که سواد ظاهری نداشتند و  به نظر بنا بودند اینگونه می گوید.

 که وقتی موقع عملیات بود همه ما رو جمع کرد و نشوند و اینطور عرض کردند، که این چیزی که آوینی تو مقالاتش اشک میریزه و گریه میکنه، میگه بچه ها مواظب باشید این روح رو، این فرهنگ رو از ما میگیرن، دارن توسعه رو، توسعه مادی غربی رو بت ما میکنن، در حالی که توسعه وسیله س، هدف ایناس، گفت برادران تمام خلقت، تمام آسمان و زمین هدف مقدسش تربیت انسانه، آدم درست بشه، تمام انبیاء آمدن تا انسان ساخته بشه، تمام انبیاء اند و بالاخره امروز اسلام، اسلام است و امروز انقلاب، این انقلاب که برای اسلام شده و خدا، انقلاب است و این جنگ، جنگ است و این عملیات، این عملیات است و امشب، امشب است و شما، بعد گفت حالا برید

" ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش" شهید آوینی


شاید برای شما هم اتفاق افتاده باشد.

وسط ترم ها که میرم خونه میبینی که همه دارن سریال های تلویزیون رو نگاه میکنن و یک قسمت که تو هم نگاه می کنی برات توضیح میدن که سریال از چه قراره بعد تو هم به جمع اونا اضافه میشی و ادامه سریال رو پی گیری می کنی، امسال رفته بودم خونه درباره یه سریال حرف می زدن، درباره شکیب، من نمی دونستم شکیب چه کاره س، با ده دقیقه توضیح همه چیز رو فهمیدیم و من هم این سریال رو تا آخر دیدم، سریال جالبی نبود، من که خوشم نیومد، آخرش رو ماست مالی کرد، فکر میکنم آقای سهیلی زاده زیاد فیلم کلید اسرار رو نگاه کرده، سهیلی زاده همه فیلماش همینجوریه، به نظر من سبک های دیگه ای هم فیلم درست کنه بهتره، هر چند همه کارگردانای ما دارای سبک خاص خودشونن، و شاید اینطوری درسته، نمی دونم، مثلا فیلم های مهران مدیری رو ببینی همش اینطوریه که یه آدمی متعلق به یه زمان دیگه، یا یه فرهنگ دیگه، میاد بین یه عده که کلا از نظر تاریخی یا فرهنگی با اون تفاوت دارن، من فیلم های سیروس مقدم رو خیلی دوست دارم مثل چهار دیواری و ... ، پارسال رفته بودم خونه وسط های سریال زمانه و پس از باران(شبکه استانی) رسیده بودم خونه، این سریال ها هم  مثل قضیه سریال آوای باران، در جریانشون قرار گرفتم و تا آخر هم اونا رو دیدم، فیلم های قشنگی بودن. ولی خیلی وقته تو تلویزیون دیگه فیلم های دفاع مقدس رو نشون نمیدن، متاسفانه اینطوری اون همه فداکاری و از جان گذشتگی فراموش میشه و به نسل های بعدی منتقل نمیشه، الان فیلم های قبل از انقلاب تو تلویزیون کم نیست، کاش فیلم های زمان جنگ رو هم نشون میدادن، من فکر میکنم که این کارگردانای ما فکر میکنن که تموم ریز و درشت زمان هشت سال دفاع مقدس رو نشون دادن و چیزی نمونده، در حالی که باید این فیلم ها بارها و بارها نمایش داده بشه و باز فیلم های دیگه بسازن، تا هرگز فراموش نشه اون سال های ارزشمند دفاع مقدس!

فَاعْتَبِرُوا يَا أُولِي الْأَبْصَارِ

سال 87 برای من سالی کاملا متفاوت از دیگر سال های عمرم بود، سالی که در دانشگاه قبول شدم، سالی که پیش دانشگاهی بودم و نمره های درسیم خیلی خوب بود و معدل پیش دانشگاهیم نوزده و نیم به بالا بود، همه درس ها برام گلابی بود و خیلی از درسا رو دیگه حتی از معلم هم بهتر بلد بودم مثل حساب دیفرانسیل، خلاصه کنکور هم دادم و تو مدرسه ما رشته ریاضیش خیلی هنر می کردن تو پیام نور قبول میشدن(رشته های انسانی دانشگاههای دولتی قبول میشدن و قابل قبول بود)، اون سال دوستای من هم پیام نور بیشتر قبول نشدن، هیچ کدوم از معلم ها هم به ما امیدی نداشتن، خلاصه کنکور دادیم، یادمه از کنکور برمی گشتم به یکی از دوستای سال بالاییم که اومده بود دوباره کنکور بده میگفتم من شاید دانشگاه دولتی قبول شم، و اون میگفت سخته و شاید پیام نور قبول شی، خدا کمک کرد و من رتبه ام خوب شد، و کلی هم خوشحال شدم. تا شهریور ماه برای من خیلی خوب بود، و از اینکه می خواستم برم دانشگاه خیلی خوشحال بودم.

اما نیمه دوم سال از بدترین روزهای عمرم بود، که خدا قسمت دشمنتان هم نکند، من خیلی بد انتخاب رشته کردم، پیش یه مشاور هم نرفتم، گفتم شاید اینقد مهم نباشه، تو انتخاب رشته دانشگاه برام مهم بود، رشته برام مهم نبود، گفتم خوب اول شریف رو میزنم، بعد امیر کبیر، تهران و الی آخر، زد و یکی از این دانشگاهها قبول شدیم، بگذریم رفتیم دانشگاه 16 واحد بهمون دادن، من اوایل بدنم داغ بود و میرفتم کلاس می اومدم، فکر میکردم اینجا دبیرستانه که راحت نمره بگیری، اولین میان ترم چشتون روز بد نبینه یک و نیم شدم از بیست، تو درسهای دیگه هم حال و روز خوبی نداشتم، کلا همین جور حیران مونده بودم، به نمره های پیش دانشگاهیم فکر میکردم و به این نمره ها اصلا باورم نمی شد، درس ها رو بعضی از بچه ها(اکثرشون) قبلا کار کرده بودن و خیلی راحت نمره می گرفتن، از یه طرف محیط خوابگاه و سرو کله زدن با یه مشت آدم خرخون حالم رو به هم زده بود، از یه طرف میخواستم برگردم شهرمون، اقدام کردم ولی نشد، از یه طرف دوری از خانواده. از اقوام و دوستان میفهمیدن که دانشگاه خوب قبول شدم کلی خوشحال میشدن و میگفتن تو خیلی با استعدادی، منم با خودم میگفتم خیلی، اگه بیاید نمره های این ترمم رو هم ببینید همین رو میگید، ترم یک فقط مونده بود مشروط بشم، هفت واحد(دو درس) از شونزده واحد رو افتادم، یه بار وسط ترم رفتیم مشهد با خانواده، خوش گذشت ولی هنوز بدنم داغ بود(یادش به خیر همیشه از باب الجواد میرفتیم زیارت، الان هر موقعه میرم یاد اولین باری که رفتیم میفتم)، وسط سال با دانشگاه رفتیم مشهد، میگن شکسته دل میخریم، دروغ نیست، من از همه جا بریده بودم، واقعا دل شکسته رفته بودم، صبح برای نماز صبح رسیدیم مشهد، رفتیم حرم نماز رو اونجا بخونیم، من رفتم فکر میکنم تو مسجد گوهر شاد بود که نماز خوندم، از اول که نماز میخواست شروع شه من گریه کردم تا شاید نیم ساعت بعد از نماز، چی بگم اینقد گریه کرده بودم روم نمی شد سرم رو از سجده بردارم، دستمال کارساز نبود که، نمی دونم شاید خواست خدا بود که اینطوری من مسیر زندگیم عوض بشه، من قبلش اهل واجبات بودم و مسلمان هم بودم ولی اگر این اتفاقات تو زندگیم نمی افتاد شاید تو طول دانشگاه اونا رو هم کنار میزاشتم و به همشون پشت پا می زدم.( آدمها باید به میزانی که درسشون بالا میره باید سواد دینیشون بالا بره باید پای به پای هم پیش بره و به نظر من حتی بیشتر، اگه آدم تحصیلاتش زیاد شه و دینش در حد دبیرستان باشه مطمئنن یه جایی میگه دین با علم نمی خونه و این دین برای این دوره نمی باشد و متاسفانه برای خیلی ها این اتفاق رخ می ده و برای من نیز اگر این اتفاقات رخ نمی داد، منم همین چرندیات رو می گفتم)، یادمه تو اوایل دانشگاه به دخترای چادری به یه دید دیگه نگاه می کردم، برای اون روزای خودم تاسف میخورم، خلاصه ترم بعد پونزده واحد برداشتم و همش ترس از افتادن داشتم و بیشتر موقع ها درس می خوندم، و اونا رو پاس شدم. از ترم سه بود که اوضاعم بهتر شده بود و هر چند تا ترم آخر ترس از افتادن در وجودم بود(خیلی ها که ترم اول کلی خوب نمره گرفتن اکثرشون 5ساله تموم کردن ولی من به لطف خدا و کمک امام رضا با اینکه سال اول فقط 24 واحد پاس کرده بودم تونستم 4ساله تموم کنم)، ولی از ترمای بعد سرم رو که بلند کردم دیدم کارهای دیگه ای غیر از درس هست تو دانشگاه که تو روحیات آدم تاثیر میزاره، خلاصه رفتیم سر از بسیج و هیئت دانشگاه درآوردیم و خدا رو شکر می کنم که باز خدا ما رو خواست و سر از اینجاها در آوردیم، آشنایی و فعالیت من تو هیثت بعد از اعتکاف سال 89 بیشتر شد که اون سال معتکف شدم و از سال های بعد دیگه هم تو ثبت نام و پذیرش کمک میکردیم، هم تو تدارکات.

تو بسیج هم تو تابستون سال 88 بود که رفتیم اردوی یه هفته ای مشهد، اردوی معارفه بچه های بسیجی( یه دوست داشتم خیلی پسر گلی بود، اون من رو بیشتر با بسیج اینا آشنا کرد)، یه هفته تو دانشگاه فردوسی اقامت داشتیم، من تا قبل از انتخابات برام راست و چپی مهم نبود، اصول گرا و اصلاح طلب برام فرقی نداشت، اصلا تو این وادیا نبودم به پیشنهاد یکی از بچه ها رفتیم به موسوی رای دادم، بعد از اون انتخابات بود که چشمام باز شد و تازه فهمیدم چه خبره و بعد از اون انتخابات و فتنه 88 بود که همه چی برام روشن شد و بعد از اون از هرچی موسوی و امثالش متنفر شدم. بعد تو سال جدید بود که دیگه تو راهپیمایی های بسیج و جلساتش تو سطح دانشگاه شرکت می کردم.

ولی باز حسرت میخورم که چرا بیشتر نتونستم از فرصت هام استفاده کنم و فعالیت هام تو بسیج و هیئت زیاد نبوده، از یه طرف درسا سخت بود از طرف دیگه همش ترس افتادن همیشه تو ذهنم وجود داشت، از طرف دیگه بچه های دیگه ای رو می دیدم که فعالیت فوق برنامه شون ریاد بود یا مشروط میشدن یا نمی تونستن تموم کنن، خلاصه اینطوری بود، ولی دارم نگاه می کنم می بینم از اون 135 واحدی که من پاس کردم حداقل 100 واحدش الان به هیچ درد من نمی خوره، یه چند واحد درسای ریاضیش به دردم خورد و واحد های عمومیش، که برای بعضی استادای درس های عمومی واقعا متاسفم، یه استاد داشتیم حاج آقا هم بود، خیلی بی سواد بود، درس تفسیر موضوعی قرآن باهاش داشتیم، نمی دونم با چه رویی این درس رو ارائه می داد، به نظر من ضربه ای که اینا به اسلام میزنن بدتر از ضربه دشمنان اسلامه، پسرا هر چی دلشون می خواست تو کلاس می گفتن و همه چی رو زیر سوال می بردن و اون بلد نبود جوابشون رو بده!

حجاب

تا حالا توجه کرده اید یا نه، ابتدایی که بودیم در کتابهای دینی همیشه با استدلال هایی ساده خداوند را به ما معرفی می کردند و ما هم قبول می کردیم. برای مثال یک درس اینطور بود، آیا ماهی دیده اید؟ ماهی در کجا زندگی می کند؟ ماهی چگونه نفس می کشد؟ ماهی چگونه در آب شنا می کند؟ ببینید این ماهی چه بالهای قشنگی دارد، چه کسی این بالها را برایش درست کرده است؟ آیا خودش درست کرده است؟ آیا شما به او بال داده اید؟ ... نه، شما این بال ها را برای او درست نکرده اید، خودش هم نمی تواند برای خودش بال درست کند، پس چه کسی به او بال داده است؟ آیا می دانید؟ بله خدای مهربان به او بال داده است تا بتواند در آب شنا کند.

با یک استدلال ساده خدا را خالق و آفریننده دو عالم معرفی می کردند و ما هم بدون هیچ تعصبی قبول می کردیم. وقتی که دانشگاه رفتیم با کلی استدلال منطقی و فلسفی وجود خداوند را ثابت کردند. می خوام بگم برای ما که بچه بودیم همان استدلال کافی بود. (و این آموزش ها لازم و ضروری است و باید آموزشهای عالی دینی را هم ببینیم. و متاسفانه در دانشگاههای ما آنگونه که شایسته است به دین و اعتقادات پرداخته نمی شود. من کاری ندارم که بعضی ها قبول نکردند، منظور بحثم اینا نیست و اینها خود نیاز به بحث دقیق و کارشناسانه دارد. هر چند اعتقاد به وجود خداوند باید در وجود و دل انسان روشن باشد و کسی که قلبا به وجود خداوند ایمان ندارد، استدلال و منطق و فلسفه هیچ کدام نمی تواند کاری از پیش ببرد، بگذریم)

می خوام این موضوع رو ربط بدم به حجاب فرزندان، به نظر من بهترین روش برای محجبه کردن فرزندان عادت دادن فرزندان به پوشش چادر در همان کودکی است، که اگر از کودکی یک دختری به پوشیدن چادر عادت کرد خیلی سخت است که چادرش را کنار بگذارد،  نیازی نیست که برای فرزندت استدلال علت پوشیدن چادر بیاوری، مثل همان قضیه بالهای ماهی که گفتیم خداوند به او داده کافیه به بچمون بگیم چقد چادر برازنده شماست و به شما میاد یا حتی اینم لازم نیست. اگر فرزند شما وقتی بزرگ شد به ارزش واقعی چادر پی ببرد دیگر حجاب جزء لاینفک زندگی او خواهد بود( که مثل خداشناسی لازم است بعدا حقیقت و فلسفه وجودی چادر برای وی روشن شود). یک موضوع دیگه اینکه اینجا می خوام بگم که باز میخوام ربطش بدم به حجاب و پوشش اسلامی اینه، همه مون زمستون ها به خاطر سرما کاپشن می پوشیم، من خودم وقتی می خواد هوا گرم شه و باید دیگه کاپشن نپوشی اصلا دوست ندارم بدون کاپشن برم بیرون، و وقتی کاپشنم رو در میارم اصلا انگار همه یه جور دیگه به من نگاه می کنن، خیلی سختمه اوایل که بدون کاپشن برم بیرون، و دوست دارم هر طور شده کاپشنم رو بپوشم. دختری هم که از بچه گیش چادر پوشید خیلی سخته چادرش رو کنار بگذاره. و برعکسش هم همینطور اگه کسی از اول بچه گیش چادر نپوشه نمی گم چادری نمیتونه بشه ولی سخته که چادری بشه.

این تذهبون

نمی دانم برای شما هم این اتفاقات رخ داده است یا نه ولی یقینا برای همه همین طور است و شاید کم و کیف آن فرق دارد و به نوع نگرش آدمها بستگی دارد، و اینکه در زندگی به دنبال چه می باشند.

وقتی بچه بودم و نمی توانستم ابتدایی بروم و سنم کم بود دوست داشتم به مدرسه بروم، یکبار اول سال رفته بودم مدرسه که من رو بیرون کردند و گفتند که سنت هنوز کم است، من اگرهشت روز زودتر به دنیا می آمدم می توانستم یکسال زودتر به مدرسه بروم ولی دارم نگاه می کنم می بینم که خدا رو شکر همون بهتر شد که یکسال دیرتر به مدرسه رفتم. سال بعد که اول ابتدایی بودم سر صف، ما اولین صف بودیم و چقدر دوست داشتم که سنم بیشتر بشود و کلاس دوم و بیشتر بشوم همش فکر می کردم چقد حال میده کلاس پنجم شیم دیگه تو مدرسه ارشد میشیم و چقد خوبه، بعد همش به حال اونایی که از ما بزرگتر بودن غبطه می خوردم هر چند اون شخص تو درساش تنبل تنبل بود. وقتی کلاس پنچم شدیم شاید یکی دو روز به خودمان افتخار می کردیم که ارشدیم و دیگر کسی نیست که تو مدرسه به ما زور بگوید، ولی بعد از یکی دو روز حواسمان به جای دیگری پرت شد، نگاه کردیم دیدیم اونایی که از ما بزرگتر بودن رفتن راهنمایی، بعد من همش می گفتم خوش به حالشون از این مدرسه راحت شدن و رفتن راهنمایی، چقد آرزو می کردم که پنجم تموم شه و بریم کلاس اول راهنمایی. پنجم هم تمام شد و رفتیم راهنمایی، بعد بچه های سوم راهنمایی رو که می دیدم با خودم می گفتم که خوش به حالشون اینا یک سالشون مونده و دیگه راحت میشن، سوم راهنمایی ها امتحاناشون نهایی بود و حوزه امتحانی یه مدرسه دیگه بود و به ناچار باید می رفتن اونجا و من وقتی موقع امتحانا می شد چقد دوست داشتم که کلاس سوم شم و برم امتحان نهایی بدم. وقتی سوم هم شدیم، اونایی که بزرگتر از ما بودن باید می رفتن مدرسه شبانه روزی، من وقتی سوم شدم چقدر به حال اونا حسرت می خوردم و می گفتم خوش به حالشون اینا دیگه بزرگ شدن و میرن تو یه محیط بزرگتر و خوابگاه و چقد خوبه، خلاصه نوبت ما هم شد و رفتیم اول دبیرستان و مجبور بودیم بریم خوابگاه، اولین روزی که رفتم مدرسه و می دیدم که بچه ها اومدن تصفیه کنن برن، می گفتم خدایا میشه یه روز هم من این جهنم رو پشت سر بگذارم و مثل اینا بیام پرونده ام رو بگیرم و برم مدرسه دیگه و شهر دیگه(ما تو اون مدرسه فقط می بایست اول دبیرستان رو می خوندیم)، اونجا هم تموم شد. دوم دبیرستان رفتیم یه مدرسه دیگه، یه مدرسه ای که پیش دانشگاهی هم داشت. یادمه یه بار که شب بود و موقع خاموشی، سرپرست خوابگاه گفت که برق همه اتاق ها رو خاموش کنید، فقط بچه های پیش دانشگاهی می تونند برق اتاقشون رو خاموش نکنن(واسه کنکور می خوندن، اینطور می گفتن)، من با خودم گفتم خدایا یعنی یه روز میشه ما هم پیش دانشگاهی شیم و چقدر خفنه پیش دانشگاهی، خلاصه پیش دانشگاهی که شدیم، یادمه یه بار یکی از بچه ها که دانشگاه قبول شده بود( دانشگاه معمولی بود) و من دیدمش که اومده بود مدرسه و کار داشت، گفتم خوش به حال این پسره دیگه راحت شده از دست مدرسه و رفته دانشگاه، و چقدر دوست داشتم به جای اون بودم، یا یادمه یه بار تو یه روزنامه عکس دوتا دانشجو رو دیدم که جلوی دانشگاه علم و صنعت وایساده بودن و با خودم میگفتم واقعا کسی خوشبخت تر از اینا تو عالم وجود داره، چقد دوست داشتم پیش دانشگاهی تموم شه و برم محیط دانشگاه، و دانشجو شم. زد و قبول شدیم دانشگاه و خوشحال شدیم و اولین روز رفتم با دو نفر برخورد داشتم و یکی شون گفت که من ترم 5ام و دوستم ترم 7 و سال آخر، با خودم گفتم ای خدا خوش به حال اینا یعنی میشه منم ترم 5 و یه موقعه ای بشه که کارشناسی رو تموم کنم. بعد از چند ترم که گذشت هی می گفتم یعنی میشه ما هم مثل بقیه تو ارشد قبول شیم، یعنی اینایی که کارشناسی ارشدن غمی دارن، ارشد هم قبول شدیم و دیدیم که نه این بار هم به این ها قانع نمی شیم، خلاصه سرتان را درد نیاورم، آرزوی بدست آوردن هر چیزی را که می کردم و به آن می رسیدم تا می فهمیدم که آن را به دست آورده ام دوباره آرزوی دیگری به وجود آمده و همان چیزی که قبلا آرزو بود به صورت یک چیز دست و پا گیر و بی معنی می شده و از داشتن آن خسته می شدام(یکبار هم به خودم نگفتم، که ای تو، این همان فردایی ست که تو دیروز حسرت بدست آوردنش را می خوردی)، دیگه به این نتیجه رسیدم این طور نباشم، خسته شدم، مگه من چقد عمرم مونده زیاد عمر کنیم 65 سال، که شاید عمر مفیدم 25 سال بیشتر نباشه، لا اقل تو این مورد این طوری نباشم، می دونی خوبه این طرز فکر به شرطی که انگیزه برای آدم ایجاد کنه و باعث نشه آدم از موقعیت کنونیش زده بشه و نتونه از فرصت هایی که داره استفاده کنه. اگه آدم همیشه این طرز فکر رو داشته باشه هیچ وقت از زندگیش لذت نمی بره، من دیگه به این نتیجه رسیدم که دیگه وقته شه که به دغدغه هام بیشتر برسم و براشون وقت بگذارم و فقط شعار نباشه.

این ها به بینهایت طلبی انسان ربط دارد و انسان هیچ گاه به هیچ چیز قانع نمی شود. شاید خودتان تا الان متوجه شده اید که منظور من چیست، انسان بی نهایت طلب می باشد در هر مسیری، حال بستگی دارد در مسیر درست و خدایی باشد یا خدایی نکرده در مسیری نادرست و غیر معقول و چه زیباست انسان در مسیر کمالات و خوبی ها به کم قانع نشود و همیشه به خیلی بالا ها نگاه کند(در حدیث است که در امور دنیایی به پایین تر از خود نگاه کنید و در امور اخروی به بالاتر از خود نگاه کنید) و بینش بلندی داشته باشد و در مسیر بندگی خداوند هر چه جلوتر می رود باز خود را پایین و بلکه پایین تر از قبل ببیند و اگر انسان در این مسیر درست و خالصانه برود هرچه جلوتر می رود به عظمت خداوند و حقیری خود بیشتر پی می برد و این جاست که انسان به اوج بندگی و خلوص می رسد. و همیشه از خدا بخواهیم که خداوندا بر حیرت ما بیفزای.