شهید چمران
متن زیر خلاصه ی کوتاهی از کتاب مرگ از من فرار می کند، کتاب مصطفی چمران، می باشد و اندک جملاتی نیز به آن اضافه نموده ام.
مصطفی دوران دبیرستان را در مدرسه البرز خوانده بود و در دانشکده فنی( به گفته مهدی بهادری نژاد) کارشناسی را در رشته برق به پایان رساند، در درس مهندس بازرگان که هر کس چهارده یا پانزده می شد شاهکار می کرد، به مصطفی گفته بود که حقت بیشتر از بیست است ولی در کارنامه نمی توانم نمره بیشتر از بیست بدهم. یک استاد دیگر داشته بودند مهندس گوهریان، و به دانشجویان گفته بود که موقع امتحان شفاهی حتما باید کراوات بزنید و بیایید، مصطفی کراوات نزده بود، دوستانش گفته بودند که مصطفی مطمئنن بیست می شود ولی گفته بود به من هجده داده است. بعد از کارشناسی به آمریکا رفت و در آنجا دکترایش را گرفت و با یک نفر که از سخنان و شخصیت او خوشش آمده بود ازدواج کرده بود و مصطفی شرط کرده بود که باید مسلمان شوی تا با تو ازدواج کنم، که مسلمان شده بود. در آنجا بیشتر کارش را صرف فعالیت های سیاسیش می کرد، خلاصه زیاد با آنجا خو نگرفت و با زن و بچه اش راهی لبنان شدند و در آنجا در خانه کوچکی زندگی می کردند با چهار فرزند، خانمش بعد از یک سال نمی تواند آن همه سختی را تحمل کند و به مصطفی می گوید که بیا برگردیم آمریکا، مصطفی قبول نمی کند و او بچه ها را بر می دارد می برد تا شاید به خاطر بچه ها برگردد. ولی مصطفی هر چند بچه هایش را دوست داشت ولی برنگشت، و حتی چندبار همسزش پروانه با او تماس می گیرد ولی باز هر چند برای او سخت است ولی نمی رود و غیر حضوری طلاق می گیرند، غاده را در لبنان به او برای ازدواج معرفی می کنند. غاده می گوید که من در ابتدا اصلا راضی نبودم، از او که مردی جنگی بود شخصیتی خشن به ذهنم می رسید، می گوید یکبار که یک نقاشی دیدم که یک شمع در داخل یک صفحه سیاه بود، خیلی از این عکس خوشم آمد، نمی دانستم نقاشی متعلق به مصطفی است، وقتی فهمیدم متعلق به اوست دیدم نسبت به او عوض شد، غاده در ابتدا حجاب نداشت ولی بعدا محجبه شد، پدر و مادر غاده ناراضی بودند ولی هر طوری که شد غاده آنها راضی کرد، او از خانواده ثروتمندی بود و خواهرانش مهر های سنگینی کرده بودند، مهر غاده و مصطفی یک کلام الله مجید و یک لیره لبنانی، و بعد یک ازدواج ساده گرفتند و دست خانمش را گرفت و برد موسسه، و غذایشان را نیز با بچه ها می خوردند. وقتی شنیدند که جمهوری اسلامی پیروز شده یک شب هفتاد هشتاد نفری هواپیمایی اجاره کردند و آمدند ایران خدمت امام(ره)، شب که همراهان مصطفی همه وزیر و وکیل بودند باید می رفتند هتل 5 ستاره، مصطفی برشان داشت برد ساختمان نخست وزیری، و گفت صندلی ها را بردارید همین جا بخوابید روی زمین، خلاصه دکتر و خانمش به ایران برگشتند. ایشان یک مدت در پاوه مشغول دفع اشرار و گروههای تروریستی بود و بعد هم مدتی در جبهه های چنوب مشغول مبارزه بود که به گروههای نامنظم معروف بودند، و ایشان می فرستاد موتور سواران را می آورد و یک مدت به آنها آموزش می داد و آنها را آماده جنگ علیه دشمن می نمود. متاسفانه همیشه یک چیز خیلی او را آزار می داد و اینکه عده ای می گفتند که او آمریکایی است و منافق و بیگانه، باز سکوت می کرد و چیزی نمی گفت. ایشان در نهایت در دهلاویه به درجه رفیع شهادت رسید.
کسانی همچون شهید چمران نمونه ای از شاگردان مکتب شیعه، شاگردان مکتب حسین (ع) و شاگردان مکتب علی (ع) هستند، و در این مکتب خانه درس خوانده اند و اینگونه عاشقانه به خاطر عشق به شهادت و عشق به دین و وطن خود خالصانه و بدون هیچ لحظه شک و تردیدی تمام هستی و زندگی خود را در کف دست گرفتند و فدا کردند. و اینگونه به ما درس فداکاری ، ایثار و از جان گذشتگی آموختند. اینها چراغی هستند که با گذشت زمان نه تنها خاموش نمی شوند بلکه روشن تر و سوزان تر از قبل خواهند شد و دل های خفته و زنگ زده ما را بیدار خواهند کرد. به امید اینکه راه آن ها را ادامه بدهیم...
خدایا دردمندم، روحم از شدت درد می سوزد، قلبم می جوشد، احساسم شعله می کشد، و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند، خدایا تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمکزار انسان ببارم، تو مرا فریاد کردی که همچون رعد در میان طوفان حوادث بغرم، تو مرا درد و غم کردی تا همنشین محرومین و دلشکسته گان باشم، تو مرا عشق کردی تا در قلب های عشاق بسوزم، تو مرا برق کردی تا در آسمان ظلمت زده بتازم و سیاهی این شب ظلمانی را بدرم، تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی، تو مرا به آتش عشق سوختی، در کوره غم گداختی، در طوفان حوادث ساختی و پرداختی، تو مرا در دریای مصیبت و بلا غرق کردی و در کویر فقر و حرمان و تنهایی سوزاندی، خدایا دل غم زده و درد مندم آرزوی آزادی می کند، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربت کده سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند، و از بار هستی برهد، و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
" ای شهید ای آنکه بر کرانه ی ازلی و ابدی وجود نشسته ای، دستی برآر و ما قبرستان نشینان عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون کش"