نمی دانم برای شما هم این اتفاقات رخ داده است یا نه ولی یقینا برای همه همین طور است و شاید کم و کیف آن فرق دارد و به نوع نگرش آدمها بستگی دارد، و اینکه در زندگی به دنبال چه می باشند.

وقتی بچه بودم و نمی توانستم ابتدایی بروم و سنم کم بود دوست داشتم به مدرسه بروم، یکبار اول سال رفته بودم مدرسه که من رو بیرون کردند و گفتند که سنت هنوز کم است، من اگرهشت روز زودتر به دنیا می آمدم می توانستم یکسال زودتر به مدرسه بروم ولی دارم نگاه می کنم می بینم که خدا رو شکر همون بهتر شد که یکسال دیرتر به مدرسه رفتم. سال بعد که اول ابتدایی بودم سر صف، ما اولین صف بودیم و چقدر دوست داشتم که سنم بیشتر بشود و کلاس دوم و بیشتر بشوم همش فکر می کردم چقد حال میده کلاس پنجم شیم دیگه تو مدرسه ارشد میشیم و چقد خوبه، بعد همش به حال اونایی که از ما بزرگتر بودن غبطه می خوردم هر چند اون شخص تو درساش تنبل تنبل بود. وقتی کلاس پنچم شدیم شاید یکی دو روز به خودمان افتخار می کردیم که ارشدیم و دیگر کسی نیست که تو مدرسه به ما زور بگوید، ولی بعد از یکی دو روز حواسمان به جای دیگری پرت شد، نگاه کردیم دیدیم اونایی که از ما بزرگتر بودن رفتن راهنمایی، بعد من همش می گفتم خوش به حالشون از این مدرسه راحت شدن و رفتن راهنمایی، چقد آرزو می کردم که پنجم تموم شه و بریم کلاس اول راهنمایی. پنجم هم تمام شد و رفتیم راهنمایی، بعد بچه های سوم راهنمایی رو که می دیدم با خودم می گفتم که خوش به حالشون اینا یک سالشون مونده و دیگه راحت میشن، سوم راهنمایی ها امتحاناشون نهایی بود و حوزه امتحانی یه مدرسه دیگه بود و به ناچار باید می رفتن اونجا و من وقتی موقع امتحانا می شد چقد دوست داشتم که کلاس سوم شم و برم امتحان نهایی بدم. وقتی سوم هم شدیم، اونایی که بزرگتر از ما بودن باید می رفتن مدرسه شبانه روزی، من وقتی سوم شدم چقدر به حال اونا حسرت می خوردم و می گفتم خوش به حالشون اینا دیگه بزرگ شدن و میرن تو یه محیط بزرگتر و خوابگاه و چقد خوبه، خلاصه نوبت ما هم شد و رفتیم اول دبیرستان و مجبور بودیم بریم خوابگاه، اولین روزی که رفتم مدرسه و می دیدم که بچه ها اومدن تصفیه کنن برن، می گفتم خدایا میشه یه روز هم من این جهنم رو پشت سر بگذارم و مثل اینا بیام پرونده ام رو بگیرم و برم مدرسه دیگه و شهر دیگه(ما تو اون مدرسه فقط می بایست اول دبیرستان رو می خوندیم)، اونجا هم تموم شد. دوم دبیرستان رفتیم یه مدرسه دیگه، یه مدرسه ای که پیش دانشگاهی هم داشت. یادمه یه بار که شب بود و موقع خاموشی، سرپرست خوابگاه گفت که برق همه اتاق ها رو خاموش کنید، فقط بچه های پیش دانشگاهی می تونند برق اتاقشون رو خاموش نکنن(واسه کنکور می خوندن، اینطور می گفتن)، من با خودم گفتم خدایا یعنی یه روز میشه ما هم پیش دانشگاهی شیم و چقدر خفنه پیش دانشگاهی، خلاصه پیش دانشگاهی که شدیم، یادمه یه بار یکی از بچه ها که دانشگاه قبول شده بود( دانشگاه معمولی بود) و من دیدمش که اومده بود مدرسه و کار داشت، گفتم خوش به حال این پسره دیگه راحت شده از دست مدرسه و رفته دانشگاه، و چقدر دوست داشتم به جای اون بودم، یا یادمه یه بار تو یه روزنامه عکس دوتا دانشجو رو دیدم که جلوی دانشگاه علم و صنعت وایساده بودن و با خودم میگفتم واقعا کسی خوشبخت تر از اینا تو عالم وجود داره، چقد دوست داشتم پیش دانشگاهی تموم شه و برم محیط دانشگاه، و دانشجو شم. زد و قبول شدیم دانشگاه و خوشحال شدیم و اولین روز رفتم با دو نفر برخورد داشتم و یکی شون گفت که من ترم 5ام و دوستم ترم 7 و سال آخر، با خودم گفتم ای خدا خوش به حال اینا یعنی میشه منم ترم 5 و یه موقعه ای بشه که کارشناسی رو تموم کنم. بعد از چند ترم که گذشت هی می گفتم یعنی میشه ما هم مثل بقیه تو ارشد قبول شیم، یعنی اینایی که کارشناسی ارشدن غمی دارن، ارشد هم قبول شدیم و دیدیم که نه این بار هم به این ها قانع نمی شیم، خلاصه سرتان را درد نیاورم، آرزوی بدست آوردن هر چیزی را که می کردم و به آن می رسیدم تا می فهمیدم که آن را به دست آورده ام دوباره آرزوی دیگری به وجود آمده و همان چیزی که قبلا آرزو بود به صورت یک چیز دست و پا گیر و بی معنی می شده و از داشتن آن خسته می شدام(یکبار هم به خودم نگفتم، که ای تو، این همان فردایی ست که تو دیروز حسرت بدست آوردنش را می خوردی)، دیگه به این نتیجه رسیدم این طور نباشم، خسته شدم، مگه من چقد عمرم مونده زیاد عمر کنیم 65 سال، که شاید عمر مفیدم 25 سال بیشتر نباشه، لا اقل تو این مورد این طوری نباشم، می دونی خوبه این طرز فکر به شرطی که انگیزه برای آدم ایجاد کنه و باعث نشه آدم از موقعیت کنونیش زده بشه و نتونه از فرصت هایی که داره استفاده کنه. اگه آدم همیشه این طرز فکر رو داشته باشه هیچ وقت از زندگیش لذت نمی بره، من دیگه به این نتیجه رسیدم که دیگه وقته شه که به دغدغه هام بیشتر برسم و براشون وقت بگذارم و فقط شعار نباشه.

این ها به بینهایت طلبی انسان ربط دارد و انسان هیچ گاه به هیچ چیز قانع نمی شود. شاید خودتان تا الان متوجه شده اید که منظور من چیست، انسان بی نهایت طلب می باشد در هر مسیری، حال بستگی دارد در مسیر درست و خدایی باشد یا خدایی نکرده در مسیری نادرست و غیر معقول و چه زیباست انسان در مسیر کمالات و خوبی ها به کم قانع نشود و همیشه به خیلی بالا ها نگاه کند(در حدیث است که در امور دنیایی به پایین تر از خود نگاه کنید و در امور اخروی به بالاتر از خود نگاه کنید) و بینش بلندی داشته باشد و در مسیر بندگی خداوند هر چه جلوتر می رود باز خود را پایین و بلکه پایین تر از قبل ببیند و اگر انسان در این مسیر درست و خالصانه برود هرچه جلوتر می رود به عظمت خداوند و حقیری خود بیشتر پی می برد و این جاست که انسان به اوج بندگی و خلوص می رسد. و همیشه از خدا بخواهیم که خداوندا بر حیرت ما بیفزای.